تبليغاتX
کفشهای غمگین عشق

http://image.afghanblog.googlepages.com/rera.jpg


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت


به یاد مهتاب

سلام مهتاب

(من کم جنبه شدم حواست باشه)بعد از مدتها تو انتظار نشستن برای شنیدن صدات  نمیدونی با این حرفت چه غم بزرگی رو دلم نشست نفهمیدی دلم به وسعت هجوم ابرهای پاییز گرفت نفهمیدی چطوری چشمام شکست چون خیلی وقته که دیگه به چشمام نگاه نمیکنی منهم دیگه سرم رو بالا نمیارم تا چشماتو ببینم اخه سردی چشمات فقط داغون ترم میکنه

چرا مهتاب ؟چرا این قصه تکراری همیشه یه مضمون داره و ما هیچ وقت درس نمیگیریم میدونیم خاطرات شیرین روزهای اول میشه حسرت  همیشگی دلمون اما همین که پروانه ی رویاهامون رو میبینیم بی اراده دنبالش میریم

یادت میاد مهتاب یادت میاد روزهای رو که با شیطنت سر به سرت میذاشتم و تو فقط میخندیدی بعضی اوقات میگفتی تو هر کار کنی نمی تونی حرص منو در بیاری اونوقت من شاکی میشدم و تو خندان....

یادت ماد میگفتم دختر شیطونی مثل من رو هیچ کس دوست نداره

میگفتی چرا همه دوستت دارند هیچ وقت عوض نشو

تو راست میگفتی مهتاب خیلی ها من رو دوست داشتند تنها کسی که دوستم نداشت تو بودی

مهتاب تو صفحه های پاییزی زندگیم خیلی سعی کردم با خنده هام با شیطونی هام طرحی از بهار بزنم اما تو با این حرفت به من فهموندی که پاییز همیشه پاییزه ...

واقعا نمیدونم باید چی بگم اصلا دیگه میترسم حرفی بزنم میترسم این دفعه دیگه با بهوونه حرف نزنی میترسم این دفعه منو خرد کنی زیر بار غرورت مهتاب تو چی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احساس میکنم منم دارم مثل پاییز تموم میشم خرد میشم بارونی و سرد میشم

داره زمستون زندگیم میرسه مهتاب دعا کن زمستونی بشم اون وقت قطره قطره اب میشم تا با سپیده بهاری توزندگیت روزهات سبز سبز بشه...


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت


به یاد مهتاب

 

    

     سلام مهتاب

نمیدونم چرا امشب یه حال عجیبی دارم هجوم خاطره ها داره سرم رو منفجر میکنه .قرارمون این نبود یادته؟ اصلا تو بگو منو یادت میاد که بخواد قرارامون یادته بمونه قرار نبود این جوری تو حیروونی منو بذاری و بری !قرار نبود بارون باشه و تو نباشی !قرار نبود تو شبای مهتاب بی مهتاب و با یاد مهتاب اشک بریزم و خدا خدا خدا کنم

قرار نبود جدایی ها مال من باشه قرار نبود که کوله بار عشق مال من باشه قرار نبود اشک و اه و حیرونی مال من باشه

قرارمون تو اون کوچه یخلوت بود زیر اسمون ابری که هی خدا خدا میکردم بباره تا تو بیای !قشنگ ترین بهوونه با من بودنت بارون بود اینو که یادت نرفته؟

بالاخره بارون اومد من توهجوم باد و بارون خیس شدم دنبال تو گم شدم اما تو نیومدی...

الان خیلی وقته گم شدم الان که دیگه بارون هم نمیاد اما بارون چشمام بارونی که تو با رفتنت به چشمام بخشیدی خیال تموم شدن نداره.

این روزا فقط نشستم و دارم خاطراتم رو زیر و رو میکنم یادته یادته هر وقت ما همو میدیدیم بارون میاومد یادته بارون که می اومد میرفتی زیر درخت و من با حسرت نگاهت میکردم به خنده هات به چشمای معصومت

شاید چون دیگه بارون نمیاد تو هم نمیای بارون بهونه قشنگی برای نیومدنت شد این بار

انقدر دیر اومدی که من گم شدم تو این همه شب بی مهتاب...


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


به یاد مهتاب

من خسته ام و دلتنگ از این همه ندانستن

 

تو دلگیرتر از همیشه به من مینگری و من باز پشت پرده های شرم پنهان

 

 میشوم و تو میروی...

 

بهار است بهار اما دلم سخت پاییزی است بهار و باران و باد به اغوش هم پناه

 

اورده اند و من به اغوش تمام خاطراتم خاطرات غمگین عشق پر شکوهمان

 

من خسته ام و دلتنگ از این همه نفهمیدن تو دیگر صدایت برایم اهنگ

 

سابق را ندارد و دیگر گرمای دستانت اغوش دستان سردم نمیشود

 

تو میخندی حرف میزنی و من با بهت میاندیشم چقدر از من دوری دور...

 

 و باز نگاهم را در شیطنت چشمانت جا میگذارم چشمانت ایت عشق است

 

خدا میداند چقدر برایم عزیزند

 

من خسته ام و دلتنگ از این همه حیرانی

 

به من بیاندیش به باران به کلبه ی کوچک پاییزی ام که با امدنت همیشه به

 

ان رنگ بهار را میپاشیدی

 

همه مامنتظریم منتظر تو توی همیشگی ات تو ساده پاک و صبور

 

من خسته ام و دلتنگ از این همه دوری تو زودتر بیا  دیگر طاقتی برای ادامه

 

 این راه ندارم

 

همسفر من خسته ام و دلتنگ از این همه جادهای که تو را از من دور میکند

 

 

من خسته ام تنها بهانه گریستن


 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 2:30 موضوع | لینک ثابت


به یاد مهتاب

در این روزهای بی توی تو من ماندم و حسرت نگفته های بسیار من ماندم و

 

این همه باران و حیرانی بارانی که بی تو دیگر بیشتر غم انگیز است تا

 

عاشقانه...

 

دلتنگم از این همه روز بی تو بودن

 

از این همه راه که با هم امدیم سهم من فقط خاطرات بودند...قبول نمیکنم

 

 که تاوان همراه بودن با تو شکسته شدن دلم بود

 

باور نمیکردم که تو نیز رویای باشی که به ارامی یک نسیم از روزهای پر از

 

غم من عبور کنی برایم از عشق زندگی باران و ابی اسمان بگویی و بعد

 

 بیبهانه بروی

 

نگو که خیال همیشه با تو بودن با تو سرودن و از باران و اسمان و عشق لذت

 

بردن خیالی عبث بود

 

نگو که عشق اساطیری عشقی است که هرگز به هم نمیرسند که نه من لیلی

 

ام و نه تو مجنون من

 

نگو این همه راه که با هم امدیم با باد رقصیدیم و با باران گریه کردیم و با

 

شکوفه شکفتیم همه خیال باطل بود

 

نگو این همه رویا بود که باور نمیکنم

 

در این روزهای بی تویی تو دیگر مرگ شکوفه هم بهانه ایست برای گریستن

 

بهانه ام برای گریستن کم نیست دیگر بهانه ای برای زیستن ندارم

 

خداحافظ شاید این بار به رنگ دیگر....


 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 2:29 موضوع | لینک ثابت


_نگار! سرم رو بلند کردم و بدون لحظه ای تامل گفتم :جانم. محمد همه

              

 ی دلشوره ای رو که میدونستم داره زیر بارش له میشه توی چشمای

 

جادویی اش ریخته بود چقدر به نظرم جذابتر شده بود. 

 

مردی که تو این 10 سال تمام ذهنم ٬ عشقمو وجودم بود مردی که همه ی

 

عشق رو یه جا به من هدیه کرده بود کسی که سالها با حسرت خاطراتش

 

زندگی کرده بودم  نمیدونم شاید مردی که جزء اصلی زندگیم بود که هیچ

 

وقت واقعا نتونستم فراموشش کنم که همیشه جزئی از رویام بود و هیچ

 

وقت با من نبود کسی که همیشه با حسرت به من نگاه کرد و با حسرت

 

نگاهش کردم

 

محمد گفت:با دکتر صحبت کردم  گفت این بهترین کارئه. و بعد سرش رو

 

پایین انداخت خندیدم و گفتم: میدونم عزیزم میدونم عشق من! محمد کنار

 

 تختم اومد خدایا چشماش پر از اشک شده بود گفت :نیما میگه خودت

 

 موافقی لبخندی زدم :باید اروم باشی عزیزم باید اروم باشی به خاطر من

 

به خاطر خودت من ارومم فقط غم تو عذابم میده تو باید... حرفم رو قطع

 

کرد و در حالی که دیگه اشک روی صورت مردونه اش جاری شده بود

 

 گفت:همیشه دوستت داشتم همیشه عاشقت بودم اخه چرا چرا تو باید

 

 اینجوری میشدی اون راننده ی احمق ...کاش اینجوری نبود .. اخ

خوشگلم چی بگم دارم از داخل اتیش میگیرم تو همیشه نگار من بودی

 

 فدای اون چشمای خوشگلت بشم میدونیار زوم اینه که دوباره گذشته

 

برگرده دیگه این بار تنهات نمیذارم باهات میمونم میدونم تو هم دوستم

 

داشتی اخه فدات بشم این چیکار بود کردی این همه حسرت رو رو دل

 

من بیچاره گذاشتی فکر منو نکردی فکر مامان و بابای بیچاره ات که

 

داغون شدند فکر نیما که به اندازه ی 20 سال پیر تر شده.... صداش تو

 

هق هق گریه گم شد منم گریه میکردم  اروم کنارش ایستاده بودم و با

 

حسرت فکر میکردم بی انصاف چرا حالا چرا حالا میگی حالا که من دو

 

هفته است تو این بیمارستانم منی که فقط قلبم زنده است قلبی که تا ساعتی

 

دیگر با اهدا شدن به کس دیگر از ان او خواهد شد اروم سرش رو که

 

گذاشته روی دستم ناز میکنم هر چند اون دیگه نمیفهمه نمیفهمه که من

 

دیگه از  اون جدا نمیشم نمیفهمه من همیشه با محمدم می مونم هر جای

 

دنیا....

 

سر فرا گوش من اورد به اواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست


 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 2:14 موضوع | لینک ثابت


نرو! دلم بد جوری برات تنگ میشه ! دلم برات تنگ شده ..خیلی وقته که دیگه از شهر دلت کوچ کردم خیلی وقته که دیگه تنهایی همدمم شده و غصه تو دلم خونه کرده تو که میگفتی هیچ وقت نمیذاری من غصه بخورم تو که میگفتی طاقت دیدن اشکهای منو نداری پس چرا انقدر صبورانه گریه هامو تحمل کردی ؟ این همه عذاب این همه حسرت این همه تنهایی و غصه برای دل بیچاره من کافی نبود؟ چه دردناک بود وقتی دوباره با هم تو اون کوچه باغ قدم زدیم چه دردناک بود وقتی دیدم خونه خاطراتمون رو دارن ویروون میکنند تا یه برج لعنتی دیگه ساخته بشه چه دردناک بود وقتی دیدم گذشته ام تنها چیزی که برام مونده بود رو دارن نابود میکنند محمد تو چرا ؟ تو چرا نابود شدی تو چرا این همه فرق کردی اون محمد دلسوز و مهربون من کجاست ؟کسی که روز ی همه زندگیم بود و حالا ...

نگو نگو از غربت که باور نمیکنم تو الان تو ایران تو این کوچه باغ غریبه ای ؟ وقتی با اون حسرت به دیوارهای خونه دست میکشیدی و قتی نگاهتو ازم میدزدی وقتی فقط زمانی که حواسم نبود و سرم پایین بود زیر  چشمی نگاهم میکردی گفتم علاوه بر چهره ات اخلاقت هم عوض نشده اما وقتی بیخیال از گریه هام گفتی نگار تو خودت خودتو نابود کردی فهمیدم چقدر سرد شدی چقدر سنگ شدی. اینبار هم بیخداحافظی رفتی و ناله ی خفه شده تو گلوم رو نشنیدی که نرو تو حتی برنگشتی تا قطره اشکمو ببینی اونقدر تو ذهنت فراموش شده بودم که تنها سوغاتی من از سفر تو دستمالی بود که  در کوچه باغ عشق بهم دادی تا اشکامو پاک کنم

خداحافظ محمد این بار به رنگی دیگر


 

نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت


خبر ازدواج محمد  رو مادر به من داد همه تقریبا شوکه شدیم چون اصلا فکر نمیکردیم محمد بخواد اونجا موندگار بشه اما ازدواجش خلاف اینو رو ثابت کرد عمه هر چند سعی میکرد خودش رو شاد نشون بده اما غم عظیمی رو ته چشماش میشد خوند اون هم مثل خیلی از مادر های ایرانی ارزوهای زیادی برای تک فرزندش داشت و محمد برای دومین بار در طول زندگیش همه رو در بهتی عظیم فرو برد همسرش دختر یکی از همکاران ایرانی ش بود که از سالها پیش در لندن زندگی میکردند و سارا در اونجا بزرگ شده بود محمد برای عمه دعوت نامه فرستاد تا عمه حداقل در مراسم ازدواجش شرکت کنه عمه رفت و دو ماه بعد با محمد و سارا برگشت جشن بزرگی که به مناسبت اومدن اونها به پا شد در اصل از فرودگاه شروع شده بود من که مدتها در هیچ مراسمی شرکت نمیکردم در این مراسم هم نرفتم اما از نیما تمام اخبار رو گرفتم میگفت محمد زیاد تغییر نکرده فقط یه خرده تپل تر شده و همسرش سارا بینهایت دختر زیبا و خانمی به نظر میرسیده که از هر حیث به محمد میاومده از ته دل برای محمد ارزوی خوشبختی کردم و دعا کردم حالا که من خوشبخت نشدم حداقل اون توی زندگیش طعم خوشبختی رو بچشه محمدی که یک روز عشق زندگی من بود حالا مرد زندگی دیگری شده بود و چه تلخ بود حسرتهای که باید بر گذشته میخوردم

ـسلام نگار صدای محمد بود سلام محمد تبریک میگم ـمرسی سه شنبه نیومدی ؟ با خنده گفتم من عذرم موجه با نیما کار داری؟ در حالی که غم از صدایش میبارید گفت هنوزم مثل قدیم بلدی حرفو عوض کنی با تو کار داشتم اما انگار تو هنوزم میخوای فرار کنی ؟ با تعجب گفتم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از تو؟ با خنده گفت نه تو از دلت خداحافظ


 

نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


سلام سلامی بعد از چند ماه نمیدونم باید چی بنویسم بطور معمول باید ادامه داستان نگار و محمد رو بنویسم اما...

بعد از رفتن نگار یا شاید بهتر بگم گم شدن خودم دیگه نمیتوم ادامه بدم یاد اوری خاطرات برام خیلی عذاب اوره دلم میخواد تو یه جور خود فراموشی قرار بگیرم میخوام دنیام رو محدود کنم میخوام اون قدر دنیا کوچیک بشه که خودمم زیر دیوارهاش له بشم نمیگم دلم گرفته نمیگم همه اش عذابه اما...

نمیدونم کی با چه خصوصیاتی این مطلبو رو میخونه اما اگه کسی فهمید من چه حالی دارم کمکم کنه نیاز دارم  مرسی دوستای خوبم


 

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت


J(چی شده نگار ؟)با صدای مادر به خود میایم مادر با بغض و اندوه نگاهم میکند لبخند سردی میزنم و به ارامی 

 

    میگویم (هیچی مامان چیزی نشده)(پس چرا اینجا نشستی کسی چیزی بهت گفته)(نه مامان فقط حوصله شلوغی رو

 

 ندارم میخوام تنها باشم9روی تک صندلی زیر الاچیق مینشینم سرم را بین دو دستم میگیرم مادر تنهایم میگذارد و

 

حال با خیال راحت به بغضی که خفه ام میکند اجازه شکستن میدهم ذهنم مثل تمام این شش ماه شلوغ و درهم ریخته

 

است و گریه که تنها مرهم قلبم هست اما هیچ گاه ارام نمیشوم یاد فرهاد و حرفهای قشنگش محبتهایش و حالا شکسته

 

شدن غرورم از دست رفتن ابرویم و تحقیری که تمام وجودم را فراگرفته یاد حرفهای روزهای اخرش میافتم که

 

میگفت نمیداند چطور عاشق دخترک شده که میگفت صیغه اش را فسخ میکند که فهمید حامله است و التماس کرد در

 

 خانه اش بمانم میدانستم که دوستم دارد اما هرگز حاضر به پذیرفتن این تحقیر نبودم فرهاد گفت چون دوستم دارد و

 

 همیشه خواستهایم برایش محترم بوده طلاقم میدهد خبر طلاقم در تمام فامیل پیچید و من به چشم خود شکسته شدن بی

 

صدای پدر و مادرم را میدیدم

 

خانم معتمدیه و فرانک یک ماه بعد امدند و تمام لباسها و طلاها و دیگر وسایلم را اوردند فرانک به اتاقم امد دستش را

 

به دور گردنم انداخت و شرو ع به گریه کرد و گفت (هیچ وقت همچنین چیزی رو تصور نمیکردم فرهاد با تمام

 

وجود عاشقته دوست داره باور کن خودشم توی بهت و شوک به سر میبره مامان گفته دیگه خونه راهش نمیده میگه با

 

این کارش ابروی دو تا خانواده رو برد خودشم بد بخت کرد فرهاد زن بخوبی تو گیرش نماد خودشم میدونه واسه

 

همینه نمیره پیش پریسا دلم براش میسوزه اون روز میگفت اصلا نمیدونه چرا همچین کاری کرد میگفت پریسا گولش

 

زده باورش نمیشه تو رفتی هنوز امیدواره برگردی به خدا نگار فرهاد اصلا اونو نمیخواد عاشق تو ئه باور کن

 

دیروز رفتم وسایل تو رو بگیرم هر کدوم از لباساتو میگرفت دستش کلی قربون صدقه ات میرفت لباسو بوس میکرد

 

بو میکرد بعد میذاشت تو چمدونت نمیدونی چطور بغض کرده بود نگار فرهاد بی تو نابود میشه)

 

 

جواب من تنها سکوت بود و سکوت

 

پنج ماه گذشت فرهاد نابود نشد پریسا را به اپارتمان خودش اورد به جای که روزی کلبه عشق من بود خانه سعادتم ...

 

نگار!فرهاد اسم دختر کوجکش را نگار گذاشت اما برا ی من دیگر هیچ چیز مهم نبود دیگر هیچ چیز 

 

بازگشت به خانه پدری و نه بازگشت به دوران تجرد خیلی سخت بود و خیلی تلخ ...

 

با کمک نیما توانستم کاری برای خود پیدا کنم کار کردن در شرکت با عث میشد خیلی کتر به انچه که بر من گذشت

 

بود فکر کنم و همچنین دوری از فضای خانه و چشمان پر اندوه پدر و حرفهای مادر که 0خود را مقصر میدانست

 

  در شرکت انقدر کار میکردم که وقتی به خانه میرسیدم خسته خسته تنها غذایی میخوردم و بخواب میرفتم روزهای

 

 تعطیل هم تنها با نیلوفر و نیما بودم برادری که حل به وجودش افتخار میکردم کسی که در تمام مدت ماجرای طلاقم

 

 کنارم بود و وقتی هم به خانه امدم همان رفتار سابق را با من در پیش گرفت برادر شیطان و مهربانم که محبتهایش

 

 زخمهای دلم را مرهم شد

 


 

نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 0:44 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting